تبليغاتX
چیزی شبیه زندگی
حالا نردبان از کجا بیاورم بیندازم لای این حرفها که بالا بروی و سقفش را بزنی!
نیامده ام که بمانم...زندگی مجال چیدن کلمات را دیگر بهم نمیدهد... شبها شروع می کنم به کتاب خواندن و وسط های جمله ی دهم خوابم می برد...نه اینکه برایم بس باشد،نه،اما زیاد هم سخت نمیگیرم...غصه اش را نمیخورم...خودم را به حال خودم گذاشته ام...که ببینم این روزهای پر شتاب از پی هم روانه چه دارد برایم در چنته اش...که مرا کجا میبرد...نه..نیامده ام که بمانم...یکهو دیدی که رفته ام و هیچ هم بر نگشتم تمام سالها را...تمام زندگی را...شاید هم دیدی یک روز که سرد بود و سوز داشت خیلی و شاید برف میبارید،یک فنجان چای داغ ریختم و آمدم نشستم اینجا و برایتان از روزهای گرم و آفتابی ام گفتم...کسی چه میداند!!...دلم تنگ میشود اما...نه برای شما...نه برای اینجا...برای خودم...برای آلبا ی نیمه های دهه ی هشتاد.که هر روز دلشوره هایش را قدم میزد و دقدغه هایش را قورت میداد!!!دلم برای خودم حتمن تنگ میشود!!

بهمن ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 23:14  توسط آلبا  | 
از همان قبل تر ها هم عید برای من هیچ  قشنگی نداشت.ماچ های روی صورتم حالم را بد میکرد و حتی اسکناس های تا نخورده هم نمیتوانست از تهوع آن سیزده روز کم کند.حالا هم که گذشته است بیست و سه عید هنوز فکر میکنم گندش بزنند این روزهای کسالت آور را...و حتی کسالت آور تر از همیشه ،که من هستم و تو اما نه... باید تنها بشمارم این روزها را و تنها آب بدهم گلدانهای همیشه خشکمان را و هی زیر لب غر بزنم که:نندازید تووی آن تنگ های کوچک این قرمز کوچکان بی زبان را و هیچ کس هم گوشش هیچ شنوا نباشد آخر...حالا من این سیزده روز را به جان کی غر بزنم دائم و گیر بدهم به زمین و زمان؟
آخر دلم تنگت است ماهی جان و دو روز بیشتر نگذشته است از این نوروزه بی مزه...تا سه میشمارم و برگرد...آفرین:دی
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 23:45  توسط آلبا  | 
ما مرد را شکل میدهیم.او را لمس میکنیم.به او نفس میدهیم.در میان پاهایمان او را پنهان میکنیم و با وجود این او اینطور نسبت به ما بیگانه است...
....................................................................
هزار سال هم که بگذرد شاید همیشه تووی سر بالایی ها ماشین خاموش کنم یا نتوانم در شیشه ترشی را باز کنم یا سوسک که ببینم جیغ بزنم یا پا به پای قهرمان فیلم گریه کنم اما صد هزار سال هم که بگذرد هنوز میتوانم عشق بورزم...دوست بدارم...بگذرم...ببخشم...نوازش کنم...و خلق کنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 23:41  توسط آلبا  | 
خوب میدانم که سالها گذشته است...لازم نیست که تقویمم را باز کنم...از بالا که نگاه میکنم آن همه درخت را...نفس که میکشم میفهمم هوای این روزها بد جور فرق دارد با آن روزهای دور...و هوای من هم...تا همین جایش را که گفتم بس است برای شروع دوباره ی اینجا...کلمه هایم را که قطار کردم می آیم و برایتان چیزهای خوب خوب تعریف میکنم...
حال همه ی ما خوب است...باور کن:)

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 12:45  توسط آلبا  | 

...و دیگر نه حتی بغض...فقط همین طور که اسانسور بالا میرود، تو پایین میروی...روی نیمکت پشت تماشاخانه که مینشینی ،فرو میروی...سیب زمینی سرخ کرده که میخوری، بالا می آوری و بوی بستنی شوکولاتی حالت را بهم میزند...
...و دیگر نه حتی اشک...فقط دلت هیچ هم پیتزا قارچ و گوشت نمی خواهد...هیچ هم دوست نمیداری زمستان که بیاید شال گردن راه راه ببافی...دوست نمیداری هیچ وقت تخته نرد بازی کنی...فقط تاس میریزی...دلت دستبندهای چرمی نمیخواهد...موهایت را از ته میزنی...جمشیدیه نمیروی...آب انبه نمیخوری...ها ها ها نمیخندی...
...و دیگر نه حتی بغض...نه حتی اشک...نه حتی غم...فقط یادت میماند که از این به بعد دستانت را محتاط تر ببخشی و آغوشت را... و سعی میکنی یادت برود که روزی زیر پل عابر پیاده ی کریمخان تو برای کسی آرزو بودی!...

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 0:57  توسط آلبا 

تو که گوش نمیکنی مرا و من هم که حرفم نمی آید هیچ وقت،بر ندار آن گوشیه لعنتی را وقتهایی که نمی توانی حرف بزنی...با آن لحن سیاهت خالی ترم میکنی در یک روز آشفته...و من هزار بار آشفته تر...
مرا بشنو...بی آن که لب از لب باز کنم...اهلی ام کن...من از سیاره ی دیگرم...مرا دور کن از این همه با تو تنها بودن...نگذار بپذیرند دستانم حضور ناحضور دست های تو را...خیانت نکن به انگشتانم ...
گوش کن...با تو ام...جانم

۲۰ اسفند ۸۷

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 0:33  توسط آلبا 
 
و درست  روز رفتنت کوچک پسری به دنیا آمد که اسمش را از تو وام گرفت...رضا
گوش کن...دارم بالغ میشوم!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 23:10  توسط آلبا 


و من یک روز تمام زندگیم را حرف میزنم...به جای تمام روزهایی که به فنجان چای خیره مانده ام...ناخن هایم را جویده ام...پاهایم را که آویزان بودند از صندلی، تند تند تکان داده ام...به جای تمام روزهایی که فقط شنیده ام و سر تکان داده ام...لبخند زده ام...به جای تمام روزهایی که بغض کرده ام...به جای تمام روزهایی که سرم را فشار داده ام به بالشم و سکوت کرده ام...زیر پتو قایم شده ام و دزدانه توی برگهای کتابم برای خودم نامه نوشته ام...
یک روز تمام زندگیم را حرف میزنم...داد میزنم...بلند بلند گریه میکنم...با مشت روی میز میکوبم...لیوان چایم را میشکنم...فحش میدهم...تا شاید باور کنند ، منی که این جا نشسته ام چقدر غمگینم و حق دارم که دیگر ساکت نباشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 23:59  توسط آلبا 

نباید بنویسم...نوشتن،همه چیز را تشدید میکند...همه چیز را می آورد جلوی چشم آدم...زنده...شفاف...انگار که دارد اتفاق می افتد...نباید بنویسم...حالم را بد میکند...بغض هم میکنم حتمن...و یک عالمه آه میکشم و یک عالمه (آ) میگویم توی دلم...
زمان...زمان...چقدر کند میگذرد...!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 0:3  توسط آلبا 

انگار که من توی بازیشان نیستم...از سیب خبری نیست...قرمز ماهی های کوچک...تخم مرغ های رنگی...تنها منم که نشسته ام روبروی این همه نبودن...خیره ام به هشتاد و هشت که دارد میرود...آمدنی اما نمی بینم...
هفت سین امسالم سراسر سکوت است و سرگیجه...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 2:4  توسط آلبا