تبليغاتX
چیزی شبیه زندگی
حالا نردبان از کجا بیاورم بیندازم لای این حرفها که بالا بروی و سقفش را بزنی!
 

اين طور نمي شد که هي راه برود و هي صداي تيک تيک،يا دنگ دنگ،يا تاپ تاپ بپيچد توي خانه و توي گوش من هم...خودش هم فهميد اين را...آرام گرفت کنار بچه کاکتوسي که انگار ديگر مرده بود..اما او هي مي آمد و ميرفت و آبش ميداد..من هيچ بهش نگفتم که اين بچه ديگر ناي ماندن ندارد...ناي سبز ماندن...نشستم و کتابم را عمود تا نيمه ي چشمانم بردم بالا که انگار دارم سطر به سطرش را مي خوانم.اما نيمه ديگر چشمانم او را مي پاييد...
...گفت:چه طور مي شود که وقت هايي بسيار ميرويم بالا و وقت هايي بسيار تر ميرويم پايين تر؟؟!!...مي رويم ته.....بعد من فکر کردم بايد بر ميگشتم...همان وقت ها که خيلي آمده بودم بالا...بايد برميگشتم به خودم...جوابش را که ندادم با پايش درب سطل را باز کرد و بچه کاکتوس را انداخت آن تو...کتاب را عمود تر گرفتم و بالاتر...نديدمش ديگر...فقط زير لب زمزمه کردم :"چه اهميت دارد؟؟!!" .
گفتم :بايد برگردي..همين الان که خيلي رفته اي ته...دستش را اما نگرفتم...کتاب را اما از جلوي صورتم کنار نبردم...نگاهش اما نکردم...فقط نجوايي شنيدم که گفت:"چه اهميت دارد؟؟!!"

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 20:27  توسط آلبا  | 
 


گفت فقط 24 ساعت.سرم را تکان دادم که يعني:باشه.........
...يک ليوان چاي پررنگ ريختم.........چند تايي قرص خواب آور تويش حل کردم..............يک فيلم يک عالمه خنده دار گذاشتم توي دستگاه و چايم را تا آخر سر کشيدم..........فيلم ديدم .......خنديدم...............خنديدم.............خنديدم..............خوابم گرفت.............خوابيدم..............خوابيدم............خوابيدم..............۲۴ ساعت تمام شد......مردم.........!!!!!!!

تمام دوستانی که لینکم هستند بنویسند این 24 ساعت پایانی را....اگر دلشان میخواهد..

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 1:11  توسط آلبا  | 


هنوز دارد راه می رود...!!!.....هر صفحه از کتاب را که میخوانم،ورق که می خواهم بزنم،زیر چشمی  نگاهش میکنم واز خودم می پرسم:پس چرا این ناخن های لعنتی اش تمام نمی شوند؟؟!!!.. هی می جود...هی می جود... هی راه میرود.......یا این که مینشیند کنار پنجره و هر چند دقیقه یک بار که نگاهمان به هم گره میخورد از آن لبخند های مضحکش تحویلم میدهد که یعنی:"من خوبم و آرام هم  "......اما تکان های اعصاب خورد کن پاهایش که آویزان شده اند از صندلی نشان میدهد که یعنی:"من خوب نیستم...و آرام هم نه".....
این چند روز را من به گلدان هایش آب دادم..حتی پنجره ها را چهار تاق باز کردم و گذاشتم آفتاب هر چه قدر که میخواهد بیاید تو و ولو شود روی زندگیمان.......حتی گذاشتم گاهی آفتاب لمس کند قسمت های برهنه ی بدنم را ...مثل پیش تر ها،که آفتاب سایه روشن بیندازد روی بدنم و او با پیچ و تاب هایی که به بدنم میدهد تابلوی نقاشی زنده درست کند توی خانه مان.....اما آفتاب که آمد اوهیچ نگاه  نکرد....نه من و نه سایه روشن ها را......
...حتی خواستم چایم را کنار او بخورم.نشستم و پاهایم را جمع کردم توی شکمم و برایش funny time of yearرا خواندم.همان طور که همیشه دوست دارد...با همان غلط غولوط های همیشگی......اما او باز ناخن هایش را جوید و باز پاهایش را تکان تکان داد و باز همان لبخند های مضحک......
دیگر نمی پرسم: چته؟...حتی داد هم نمی کشم اگروقت راه رفتن پا بگذارد روی کاغذ هایم...فقط دراز میکشم روی زمین و قدم هایی که از جلوی صورتم رد میشوند را میشمارم.......چشمانم که از خواب پر میشوند یکهو احساس میکنم که صدای تپش قلبش تمام گوشم را پر میکند....مثل ناقوس کلیسا.....مثل تیک تیک ساعت......هی می زند... هی می زند... هی می زند...و من هی خوابم نمی برد...........

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 1:14  توسط آلبا  | 
 

گفت:فکر می کنم که یک بار عاشق شده ام.چون با دیدنش تپش قلب گرفته بودم!!!!
حالا من دارم راه می روم و سعی میکنم که نفس های عمیق بکشم.اما سخت است راه رفتن میان آن همه کاغذی که تو ولو کرده ای روی زمین و سخت تر است نفس کشیدن در اتاقی که پنجره های هنوز بسته دارد!با نک پنجه که طی میکنم طول و عرض آن اتاق را و ناخن هایم را که بی اختیار می جوم،تو سرت را تکان می دهی که یعنی:چته؟؟؟!!من هم سرم را تکان میدهم که یعنی:نمی دانم!!!و دوباره راه می روم و سعی میکنم که پا نگذارم روی آن همه کاغذ و داد تو را در نیاورم...
راه میروم.یک بار.دو بار.ده ها بار..و تو هر چند دقیقه یک بارسرت را تکان میدهی که یعنی:چته؟؟؟من هم سرم را تکان میدهم که یعنی:نمی دانم.نمیدانم...
نفسم که می گیرد و بالا که دیگر نمی آید، میروم کنار پنجره و باز میکنم آن دو لنگه در شیشه ای را و باد که انگار منتظر ایستاده است، بی ملاحظه تو می آید و پخش میکند آن همه کاغذ را توی هوا.....این بار تو سرت را تکان نمی دهی.دادی میکشی و می گویی:چته؟؟؟؟؟؟؟ناخن هایم را می جوم و می گویم:تپش قلب گرفته ام انگار!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 0:19  توسط آلبا  | 
 

گفتم باشه.من پنجره را می بندم و گلدان هایم را بر می دارم و می گذارمشان کنار پنجره ی آشپزخانه!!.
خب بلاخره ما داریم با هم زندگی میکنیم.این نمی شود که چند تایی گیاه،که عصب هم ندارند بیایند روابط مایی را که عصب داریم و گاهی شعور هم به گند بکشند!!! بردم چیدمشان کنار پنجره ی آشپزخانه و تو که "بادبادک باز"ت تمام شده بود قول دادی که چایت را پشت همان میز تحریرت بخوری،روبروی همان پنجره ای که حالا مدت هاست بسته مانده است .
حالا من هر روز صبح باز میکنم آن دو لنگه در شیشه ای یه پنجره ی آشپزخانه را و می گذارم که باد با خیال راحت پرده ها را تو بیاورد تا هر کجا که بخواهد و چینشان بدهد و برقصند پرده ها توی هوا و چه حالی میدهد یک فنجان چای وقتی که آفتاب نیمی از صورتت را پوشانده باشد .........و اما تو که نیستی در کنارم چه حیف!!!!  

خرداد ۱۳۸۹

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 0:35  توسط آلبا  | 

 

اتفاق های هنوز نیفتاده را دوست دارم.....مثلا این که ۲۵ شهریور ۸۸ ممکن است دوستی یک بسته ی پانزده تایی از آن خودکار های رنگ و وارنگ stabilo برایم بخرد......یا این که ۶ اسفند ۹۲ شاید پشت چراغ قرمز عابر پیاده که ایستاده ام،آن ور خیابان آدمی را ببینم که شدیدا شبیه خودم است و من هی تعجب کنم!!!.........یا شاید هم ۱۸ اردی بهشت ۸۹ توی بانک ملت شاهد یک سرقت مسلحانه از بانک باشم......!!!!!!
...و همه ی این اتفاق های هنوز نیفتاده است که نگهم میدارد پشت این میز آبی رنگ و وامیداردم که آپ کنم بلاگم را.....
حالا بگذریم از این که فکر میکنم روز به روز دارد از کیفیت روز هایم کاسته می شود...بگذریم از این که احساس می کنم ۲۹ اردی بهشت ۸۶ بسیار خوشحال تر از ۲۹ اردی بهشت ۸۷ بوده ام و مطمئنا ۲۹ اردی بهشت ۸۷ بسیار خوشحال تر از ۲۹ اردی بهشت ۸۸ خواهم بود!!!
بگذریم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:6  توسط آلبا  | 
 

حتی نگفتم "تف به رویت"یا"مرتیکه ی آشغال قرمساق"...هیچی نگفتم.حتی نگاهش هم نکردم.فقط نفسی عمیق کشیدم و چشمانم را بستم.نخواستم حتی جا خوش کند تصویر سیاهش توی ذهنم...نفس دوم را که کشیدم دیگر نه از خودش خبری بود و نه از چرندیاتش...
بعدش یادم آمد که سایه آن روز گفته بود:همه مان آشغالیم.بعضی هامان کمتر و بعضی بیشتر...و من هم سرم را تکان داده بودم که یعنی آره.
نفس سوم را که کشیدم و چشمانم را که باز کردم،سرم را تکان دادم که یعنی آره.آره.
رفتم توی حیاط و گذاشتم که باد تو برود از یقه ی پیراهنم و شکوفه ی اناری که از شاخه آویزان بود بخورد به پیشانی ام...و چه خوب کرد حالم را شکوفه ی هنوز انار نشده!!
بعدش راه رفتم و به آشغال درون خودم فکر کردم...به آشغال های درون همه...به آشغال های درون همه ی مرتیکه های قرمساق!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:44  توسط آلبا  | 

فقط می دیدم که هر ده ثانیه یک بار یک چیز سیاهی از جلوی چشمم رد میشود.دلم خواست بلند شوم و از بالای آن نرده های چوبی پرتش کنم طبقه همکف...سرم را بیشتر خم کردم تا سیاهی هیکلش جلوی چشمم تاب نخورد.هی این پا و آن پا کردم ...چهار زانو نشستم...پاهایم را زیر میز کش دادم...زانو هایم را جمع کردم توی شکمم.اما آن صندلی لعنتی تر از آن بود که بگذارد راحت رویش بنشینم...بعدش هم باز رد شد آن هیکل نحس از جلوی چشمم...کتاب را که نگاه کردم دیدم چهل دقیقه است که دارم شیوه های نقاشی گوتیک را می خوانم..و دوباره شروع کردم.از اول:در تاریخ هنر اروپا،سده های سیزدهم و چهاردهم...
و باز آن شبح سیاه...
دوباره خواندم:در تاریخ هنر اروپا...
...و هیچ نفهمیدم باز.دو باره خواندم.ده باره خواندم.هی من خواندم و هی آن حجم سیاه رد شد از جلوی صورتم و من هی سعی کردم نپرسم از خودم:آخر من این جا چه غلتی میکنم میان این همه آدم فرو رفته در کتاب؟خب قبول نشوم چه میشود مگر؟و اگر هم قبول شوم چه میشود که تا حالا نشده است؟اصلا قرار است من چه بشوم که باید قبول شوم؟!!
این ها را نپرسیدم و به روی خودم هم نیاوردم که چه قدر دلم می خواهد آن حجم مشکی را پرتش کنم طبقه همکف تا خرد خرد شود.آن قدر خرد که دیگر نتواند هر ده ثانیه یک بار کتاب به دست رد شود از جلوی صورتم..
به روی خودم نیاوردم و دوباره خواندم:در تاریخ هنر اروپا،سده های سیزدهم و چهاردهم...
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 23:40  توسط آلبا  | 

خب نمی شود که همین طور بی خیالشان شد!این را من گفتم در حالی که داشتم گلدان ها را دوباره می گذاشتم کنار پنجره.
کار تقریبا هر روزم است که بچینمشان لب هره و باز کنم آن دو لنگه در شیشه ای را و بگذارم که باد پرده را تا لبه ی میز تو بیاورد.هی بیاورد و برگرداند سر جاش.بعدش تو هی غر بزنی و با دست پرده ها را که کلافه ات کرده اند دور کنی از جلوی صورتت.حسابی که کفرت در آمد میروی گلدان ها را یکی یکی می کشی کنار و پنجره را  می بندی.خب حق هم داری.کلافه میکند تکان های پرده میان خواندن"بادبادک باز"
بعدش من دراز میکشم و به نیم رخ تو که فرو رفته ای در کتاب نگاه میکنم.میدانم که نباید حرف بزنم.نه من حرف بزنم و نه پرده ها تکان بخورند.اما خب نمی شود که همین طور بی خیالشان شد!گلدان ها را می گویم...بلند میشوم و دوباره میگذارمشان لب هره.اما این بار پنجره را باز نمی کنم در عوض  پرده را کنار میکشم که آفتاب یکهو میزند توی صورتت.کتاب را محکم می بندی و دادی میکشی که میخکوب میشوم کنار گلدان هایم.آرام میگویم:خب نمیشود که همین طور بی خیالشان شد!!!بعدش یکهو خنده ام میگیرد.شاید از صورت تو که قرمز شده است.تو هم خنده ات میگیرد.شاید از خنده ی من و شاید هم از خبردار ایستادن من و پرده ها!!!!

فروردین 1389

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:37  توسط آلبا  | 

همشهری را که ورق می زنم،می بینم یک جایی لا به لای آن همه کلمات ریز نوشته است"چراغ های رابطه تاریکند"سرم را تکان می دهم که یعنی آره و فکر میکنم که دلم آدم جدید نمی خواهد.دلم گاهی آدم های قدیمی را هم نمی خواهد.فکر میکنم که چه قدر دلم از رابطه با آدم ها و آن بده بستان های دوستانه خسته است.دلم خوشش نمی آید از آن لبخند های اول آشنایی و احوال پرسی های گاه و بی گاه،. بعدش هم که حرف کم می آوری،هی می پرسی:خب،چه خبر؟؟!!کم کم هم مجبور می شوی که از آن قسمت های مخفی و عمیق دلت چیز هایی را بگویی که فقط مال توست.مجبور می شوی هی خودت را توضیح دهی و یکهو می آیی به خودت،وقتی که یک عالمه از وجودت را رو کرده ای و انگار عریان شده ای.لخت لخت!!!!!!!!
من این جور وقت ها زیر پایم خالی می شود و فرو می ریزم.احساس انزجار می کنم و به خودم می گویم که:من این جا چه کار می کنم؟؟!!مگر چه حرفی دارم من، که با این آدم بزنم!!و مرا اصلا با او چه کار؟؟!!
می روم...می روم و دلم نمی خواهد که دیگر آن آدم را ببینم.می روم دوباره توی کنج خودم و تنهایی ام را بغل می کنم و قول می دهم که دیگر لال شوم.لال و پنهان هم.........
خوب گفته بود "آنتی هیستامین" توی بلاگش از قول جناب عمر خیام که:

آن به که درین زمانه کم گیری دوست
با اهل زمانه صحبت از دور نکوست

بله.این طور است دیگر!چراغ های رابطه بد جور تاریک است!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 23:53  توسط آلبا  |