تبليغاتX
چیزی شبیه زندگی
حالا نردبان از کجا بیاورم بیندازم لای این حرفها که بالا بروی و سقفش را بزنی!
 

مردم طوری رفتار می کنن که انگار اولین باره که داره اتفاق می افته.
بوی خاصی داره.حالم و بد میکنه.از اون نوع تهوع هایی یه که یه دفعه دچارش میشم.شاید به این خاطر که خیلی آشناست.اولین نیست.تازه نیست و بوی نا گرفته.شده جزو روزمرگی هام.البته بهش نمیگن روزمره گی،میگن سال مره گی...
ماهی قرمزه هی توی تنگش وول می خوره.وقتی تو نشستی و منتظری که سالت تحویل بشه،متحول بشه(که بعید میدونم بشه!)و تو زیر لب می خونی:حول حالنا الی احسن الحال ماهی قرمزه هم به احسن الحال خودش تو اون تنگ یه وجبی فکر می کنه و واسه عاقبت به خیریش(2 روز بیشتر زنده موندن)دست به دعا برمی داره.
من هم سفره ی هفت سینم و چیدم و نشستم پاش تا شاید متحول بشه.روز...ماه...سال...شایدم من.......
ستاره هامو آوردم پایین و به صف کردم...
سکوتم به راهه...
سردرد امونم و بریده...
سیگارم به ته رسیده...(هزارمین سیگارم را روشن می کنم،پس چرا سکته نمی کنم!نمی دانم.)
سارتر بهم پوزخند میزنه...
سیانور:انتهای راهه...
ساز:دو بیتی با من امشب ساز با تو... نوازش با من امشب ناز با تو... قرارم رقص با مرگ است امشب... بیا و یک دهن آواز با تو................................................

احسن الحال من چیه؟کجاست؟کیه؟...................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 1:14  توسط آلبا  | 
چیزی مرا به بودن نمی برد
از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالی ام
از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانیه ها خرد میشوم
از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام...................................

نمیدونم کی گفته.کسی که هنوز کلمه هاشو گم نکرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کلمه های منو کسی ندیده.؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 2:58  توسط آلبا  | 

کلمه ها رو دارم گم میکنم.شایدم کلمه ها منو!!!!!من که جایی نرفتم که نتونن پیدام کنن.من همین جام.خیلی وقته که این جام.قبل از میلاد مسیح.(تاریخش بر میگرده به کی؟)من این جا رو یه توپ گرد وایسادم که سالی 360 بار دور خورشید میگرده.(360 بار؟)نمی دونم!!!!!!!
 شاید جاشون گذاشتم.حواست پیشه منه؟!!کلمه هامو میگما.میگم شاید تو یکی از این دور زدنا جا موندن!!هااا!!!!اسم اشیا،آدما،فحش ها،فعل ها،قیدا و...
کلمه هامو ازم نگیر.اون وقت انگاری لالم

 

آنهایی که می دانند،نادرند.آنهایی که نمی دانند،وافرند.آنهایی که نمی خوابند،نادرند.آنهایی که می خوابند وافرندآنهایی که می دانند بودن یا نبودن یعنی چه،نادرند.آنهایی که نمی دانند بودن یا نبودن یعنی چه،وافرند.آنهایی که می دانند پول به چه کاری می آید،نادرند.آنهایی که نمی دانند پول به چه کار می آید،وافرند.آنهایی که می دانند تنهایی چیست،نادرند.آنهایی که نمی دانند تنهایی چیست،وافرند.آنهایی که میدانند زندگی را نمی توان تحمل کرد مگر دیوانگی چاشنی آن باشد،نادرند.آنهایی که نمی دانند زندگی را نمی توان تحمل کرد مگر دیوانگی چاشنی آن باشد،وافرند.آنهایی که می دانند مورچه در کهکشان راه شیری یعنی چه،نادرند.آنهایی که نمی دانند مورچه در کهکشان راه شیری یعنی چه،وافرند.آنهایی که میدانند و می خندند،نادرند.آنهایی که نمی دانند و می خندند،وافرند.آنهایی که فرق ژیان با بی.ام.و را نمی دانند،نادرند،وافرند،نادرند،وافرند،نادرند،وافرند....

اینو کسی نوشته که کلمه هاشو هنوز از دست نداده.......


در صورت یافتن کلمات گم شده نادریت و وافریت وافر است(یعنی ادامه دارد................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 1:37  توسط آلبا  | 

 حالم داره بهم می خوره.از تو.از من.از من.از من.از همه............
کاش می شد یا من نباشم یا آدما.
احمق.خوشبخت.عاقل.زبون نفهم.پرادو.ماکسیما.استخر.گدا.موبایل(الو.الو.صدات نمی یاد.الووووووووووووووو)فال فروش.مصیبت.ثروت.اعتیاد.کتاب.هزار راه نرفته.طلاق.کتاب.کتاب.کتاب.کتاب.
الو.بازم که قطع شد.الو.الووووووووووو.ببین عزیزم حالم داره بهم می خوره.بعدن باهات تماس می گیرم.کاش می شد من این جا نباشم.آنتن ندارم این جا.لعنتییییییییییییییییییییییییییییی
.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 1:9  توسط آلبا  | 
از بیژن جلالی
گفته های کوچکی که من دوستشان دارم............


رنجیده ام از جهان
که چرا هست
و چرا از هستیش چیزی نمی دانم
و چرا در بی قراری خود مرا به همراه برده است!!!!!!!!




حالا امکان هیچ کاری برایم نمانده
حتی امکان دوست داشتن
و دوست داشته شدن
این روزها فقط امکان
مردن روز به روز برایم
بیشتر می شود!!!!!!!!!!!!


 

همیشه همان روز است
و همان ساعت
و دل من همان را می خواهد که آن را هرگز
ندانسته است!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 23:23  توسط آلبا  | 

برای تمامی رنج هایم،برای تمامی روزهایی که به کسالت تکرار گذشت و تنها فکر بود و فکر بود و

اندیشه،تنها تو را داشتم که پایان تکرارم را به تکرار تو بگذرانم.
حال اندیشه ی تردیدی بیرحمانه که بودنت را به زوال می کشد و نبودنت را به تصویر،تنها مرا می خشکاند و می خشکاند و نابود میکند.پس تو را می آفرینم با احساسم و آبیاریت می کنم با عقلم و حرست میکنم با منطقم.

اینک این منم که خدا می شوم برابرت و بودنت را فریاد می زنم و چشمانم را می بندم تا تردید نبودنت را پشت پلک هایم پنهان کنم تا مبادا اشکی شود و پیدا
باشد که باشی و وجودت حتی توهم تکیه گاهی باشد برای وجودم.ای پروردگار من...

باشد که باشی.................                                                                    

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 0:3  توسط آلبا  | 
حالم خوش نیست...
دهانم طعم خاک میدهد گویی زمین را با تمام کرویتش بلعیده ام.
حالم خوش نیست...
آفتاب به صورتم شلاق میزند و زمین زیر قدم های بی ثباتم زجه میزند.
حالم خوش نیست...
کلاغها لباس عزایشان را تن کرده اند و همراه درختان در سکوت به سر می برند و خیره به من نگاه میکنند.
حالم اصلا خوش نیست...............................!!

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 2:46  توسط آلبا  | 
پر بودم و سیر بودم و سیراب

و لذتم تنها این که...

آری کارم سخت است و دردم سخت

و از هر چه شیرینی و شادی و بازی است محروم

اما این بس که میفهمم

خوب است احمق نیستم!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 1:46  توسط آلبا  |