۰۰۰
بابا چاقو را در شکم او فرو کرد و گفت:در آن اتاق خودت را حبس کرده اي که چه؟.آفتاب بهت نمی خورد کرم ميگذاري آخر.من خنديدم.به کرم ها.و هندوانه هم خنديد.با چاقويي در شکمش....
همیشه دلم می خواهد
یک قرص ماه داشته باشم
و
یک قرص نان
.........
بچه گریه نمی کند
ونگ میزند
ونگ
ونگ
تکیده رسیده ای
فنجانی چای برایت می آورم
(از کار خبری نیست می فهمم)
تو این لبخند زیبا را
میان این همه درماندگی
کجا پنهان کرده بودی؟!
خود را میان اشیا میان دیوارها و تو
حایل میکنم
عزیز من فردا،به خانه ای کوچکتر
در محله ای پاییز تر،نقل مکان خواهیم کرد
اندیشه ی چه می کنی
سقوط که آزاد است.
.........................علیرضا بابایی