تبليغاتX
چیزی شبیه زندگی
حالا نردبان از کجا بیاورم بیندازم لای این حرفها که بالا بروی و سقفش را بزنی!
۰۰۰
تار و پود پرده را ميدرد

پاورچين

چين ميخورد تا من

آرام آرام ميخزد

نک انگشت پايم

بالا مي ايد

بالاتر

داغ ميکنم

بخار نمي شوم

در آغوشم ميکشد

و من

غوطه ور در او به خواب ميروم

چه هوس باز است آفتاب

و من

چه بي تقلا همبسترش شدم!

۰۰۰

بابا چاقو را در شکم او فرو کرد و گفت:در آن اتاق خودت را حبس کرده اي که چه؟.آفتاب بهت نمی خورد کرم ميگذاري آخر.من خنديدم.به کرم ها.و هندوانه هم خنديد.با چاقويي در شکمش....


 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 22:40  توسط آلبا  | 
 


همیشه دلم می خواهد

یک قرص ماه داشته باشم

و

یک قرص نان

.........

بچه گریه نمی کند

ونگ میزند

ونگ

ونگ

تکیده رسیده ای

فنجانی چای برایت می آورم

(از کار خبری نیست می فهمم)

تو این لبخند زیبا را

میان این همه درماندگی

کجا پنهان کرده بودی؟!

خود را میان اشیا میان دیوارها و تو

حایل میکنم

عزیز من فردا،به خانه ای کوچکتر

در محله ای پاییز تر،نقل مکان خواهیم کرد

اندیشه ی چه می کنی

سقوط که آزاد است.

.........................علیرضا بابایی

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 0:5  توسط آلبا  |