تبليغاتX
چیزی شبیه زندگی
حالا نردبان از کجا بیاورم بیندازم لای این حرفها که بالا بروی و سقفش را بزنی!
 

بر خود مبال که اشرف آفرینه گان توام
با من
          خدایی را
                       شکوهی مقدر نیست

نام توام من
          به یاوه معنایم مکن!!
    

.........شاملو............

...

سایه میگوید:شما خودتان را پشت خدا پنهان کرده اید.اما من فکر میکنم خدا خودش را پشت ما پنهان کرده است.!کاش برگردد.........................!!!!!!!!!!!!!!
       

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 15:16  توسط آلبا  | 
 

دوست دارم بنویسم.چشمم را روی کلمه هایی که میسازم بلغزانم و آنها رابه رقص وادارم.تلافی روز هایی که به هر سازی رقصیده ام.
این روز ها اتفاقات فقط می افتند.اما انگار نه برای من.درد قفسه ی سینه ام مجازی شده و خستگی هایم هم...خودم را احساس نمیکنم.گیر کرده ام میان چیزی که نمیدانم چیست یا چیزیست در گلویم که گیر کرده است یا گیر داده است همه چیز به من.........!!
این جا.در این اتاق.وقتی که لطفی تارش را میزند بغضی دارم که انگار از ازل آمده است و قرار است تا ابد بماند.نمیدانم چرا نمیشکند......
بغض دارم و دلم گرفته است و جای دنج میخواهم با شانه های توتی و سکوت و سکوت و تو را به خدا حرفی نزن  که ذرات غبار در هوا بلغزند.تکانی حتی نخور.بگذار کنارمان همین طور دست نخورده بماند.من و تو و غبار هایی که بینمان است.کاش میشد زندگیم را بالا بیاورم..........

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 23:51  توسط آلبا  |