تبليغاتX
چیزی شبیه زندگی
حالا نردبان از کجا بیاورم بیندازم لای این حرفها که بالا بروی و سقفش را بزنی!

صحبت از حقوق زنان که شد خودم را زدم به بی خیالی که یعنی ککم هم نمیگزد که دختری زیر دست و پای پدرش له شود یا نمیبینم اشک های مادری را که فرزندش را به حکم قانون ازش جدا میکنند.گفتم:این ها مهم است اما گاهی که خسته میشوم میگویم به درک!امشب هم خسته بودم و میخواستم چشم هایم را ببندم و بگذارم این درد از کنارم بگذرد صبوری های مادران را نبینم.آه های زنان را نشنوم.دلم به حال خودم،به حال جنس ی که دوم است نسوزد.خودم را زدم به بی خیالی و گفتم :به درک.
بعد نمی دانم چه شد که یاد کودکان کار افتادم.یاد صورت های کوچک غبار گرفته و چشم هایی که ملتمسانه نگاهمان میکنند و ما که ابروهایمان را گره میکنیم و تنمان را با اکراه کنار میکشیم.بعد هم شاید در دلمان بگوییم :به درک.
بعدش یاد جنگ افتادم.یاد خون.یاد ضجه،یاد بمب،یاد عروسک هایی که سر ندارند و ماشین های کوکی ای که تکه تکه شده اند و مادری که زیر خرابه های خانه اش دنبال دخترش میگردد.دنبال جنازه ی دخترش میگردد.
بعدش یاد مرد معتادی افتادم که تکه فرش کهنه ای را دور خودش پیچیده بود و گوشه ی دیوار مچاله شده بود.به او که فکر کردم سردم شد.استخوان هایم درد گرفت.خسته بودم اما نگفتم به درک.
یاد ترانه افتادم که ام اس دارد.که حتما غصه هم دارد.که چشم هایش حتما اشک هم دارند و یاد چشم های نسرین افتادم که همیشه ی خدا قرمز است.چون پسرش دارد طلاق میگیرد.چون شوهرش در زندان دارد پیر میشود.چون سی ملیون پول دیه ندارند که بدهند.پول اجاره خانه ندارند که بدهند.
دیگر بماند که بعدش یاد خدا افتادم و بودن و نبودنش،یاد تنهایی ام و وجود نا موجهم،یاد آزادی و نداشتنش،یاد تاتر شهر و مترویی که روبرویش لانه کرده است.
آره،بماند دلتنگی ام برای حسین و نازی اش،دلگیری ام از آدم های دور و برم،بماند درد قفسه ی سینه ام.
آخر تو بگو این همه درد را نصفه شبی کجای دلم جا بدهم؟؟!!مغزم درد میکند.کاش گریه ام بگیرد.کاش بشود زار بزنم.کاش بشود محو بشوم.نیست بشوم.شانه هایم درد میکند.خستگی قرن ها زندگی،میلیارد ها آدم،هزاران درد بی درمان کمرم را دارد میشکند.خلاصم کن.به خدا دیگر نمیکشم.فکرم هنگ کرده است.مغزم درد میکند.مغزم درد میکند. درد میکند...........
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 1:41  توسط آلبا  | 
 

دلم خواست که دستهایم را توی جیبهایم پنهان کنم و سرم را تا انتها فرو ببرم توی کاپشنم و همین طور که نامجو توی گوشم ای کاش هایش را داد میزند من هم راه بروم.راه بروم و به وجود و موقعیت و دلهره ی تازه ای که برای خودم تراشیده ام فکر کنم.به این که معنا و ماهیت وجود را موقعیت است که تعیین میکند و همه ی افعال انسانی وابسته به پیشینه ای هستند و از عدم بوجود نمی آیند.
پس برای خودم نتیجه میگیرم که رفتار و اندیشه ی من مال من نیست،چیزیست که زمان و موقعیت و تاریخ من به من تلقین کرده است.همین میشود که خودم را گم میکنم،یکهو از همه چیز خالی میشوم و وجودم را خلاء وحشتناکی فرا میگیرد.اعتمادم را به همه چیز از دست میدهم و اعتقادم را هم......
دوست دارم تاریخم را بفرستم به درک.زمین و زمان را بفرستم به درک.اجدادم را بفرستم به درک.اصلا دنیا برود به درک.

نمیدانم.شاید دارم آسمان و ریسمان را به هم میبافم و آیینه ی دق میسازم برای خودم.در هر حال این درد،یا، توهم درد، چیزیست که تازگی ها دچارش شده ام.

...آزادی خیالی بیش نیست.!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 0:19  توسط آلبا  | 
 

انقلاب را که پیاده گز میکنم،جلوی کیوسک روزنامه فروشی که می ایستم،دلم میخواهد کسی بیاید،کنارم بیاستد و بی هیچ کلمه ای یه وینستون لایت برایم روشن کند.بعد بی حرف تا میدان انقلاب همراهم بیاید.نه...،تا میدان نه.تا وقتی که آخرین پک را میزنم.سیگارم را که زیر پا له کردم او هم راهش را بگیرد و برود.همین چند قدم کافیست تا قدری از تنهایی ام را از یاد ببرم.
باور کن بهانه نمیگیرم.فقط وقت هایی که گرسنه ام میشود و دلم ژامبون گوشت سوخاری میخواهد یا هوس نشستن روی کاناپه های سیاه سفید را میکنم دلم نمی آید تنها برم روی کاناپه ها ولو شوم.حوصله ام سر میرود.دلم بیشتر میگیرد و مجبورم ساندویچم را نصفه روی میز ول کنم و بزنم بیرون.
نه این که تو را مقصر بدانم.نه.زمانه همین است دیگر.توقع بیشتر ازش داشتن احمقانه است.نگران نباش.عادت میکنم.این هفته که نهار را با کوندرا خوردم.بار هستی اش را برایم میخواند و من ژامبون گوشت سوخاری ام را گاز میزدم.برای هفته ی دیگر باید نگاهی به قفسه ی کتاب خانه ام بیندازم.کتاب های هنوز نخوانده ام..................عادت میکنم رفیق.عادت میکنم.

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 1:10  توسط آلبا  |