می دانی عزیزم، دارم کارهایم را روبراه می کنم که بروم................. کافه هایم را می روم و آخرین ژامبون های گوشت تنوری ام را می خورم.این دم آخری آشنا که می بینم سلام می کنم.توی مترو به آدم ها لبخند می زنم.جایم را به پیرزن ها می دهم و تند و تند فال می خرم ... اعتماد می خوانم و مجلس ششم و هفتم را با هم مقایسه می کنم.از حمل و نقل عمومی شکایت می کنم و جسم و روح احمدی نژاد را به فحش می کشم...آخر من دیگر دارم می روم.دارم کارهایم را می کنم که بروم.فقط منتظر یک زنگم.ایمان که زنگ بزند،قرار نهار که بگذارد،دست یافتنی که بشود،دیگر رفته ام..........
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 23:53 توسط آلبا
|
درباره
این اسب رام نمی شود یا ولش کن یا ماشه را توی دهانش بچکان