تبليغاتX
چیزی شبیه زندگی
حالا نردبان از کجا بیاورم بیندازم لای این حرفها که بالا بروی و سقفش را بزنی!

 

اتفاق های هنوز نیفتاده را دوست دارم.....مثلا این که ۲۵ شهریور ۸۸ ممکن است دوستی یک بسته ی پانزده تایی از آن خودکار های رنگ و وارنگ stabilo برایم بخرد......یا این که ۶ اسفند ۹۲ شاید پشت چراغ قرمز عابر پیاده که ایستاده ام،آن ور خیابان آدمی را ببینم که شدیدا شبیه خودم است و من هی تعجب کنم!!!.........یا شاید هم ۱۸ اردی بهشت ۸۹ توی بانک ملت شاهد یک سرقت مسلحانه از بانک باشم......!!!!!!
...و همه ی این اتفاق های هنوز نیفتاده است که نگهم میدارد پشت این میز آبی رنگ و وامیداردم که آپ کنم بلاگم را.....
حالا بگذریم از این که فکر میکنم روز به روز دارد از کیفیت روز هایم کاسته می شود...بگذریم از این که احساس می کنم ۲۹ اردی بهشت ۸۶ بسیار خوشحال تر از ۲۹ اردی بهشت ۸۷ بوده ام و مطمئنا ۲۹ اردی بهشت ۸۷ بسیار خوشحال تر از ۲۹ اردی بهشت ۸۸ خواهم بود!!!
بگذریم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:6  توسط آلبا  | 
 

حتی نگفتم "تف به رویت"یا"مرتیکه ی آشغال قرمساق"...هیچی نگفتم.حتی نگاهش هم نکردم.فقط نفسی عمیق کشیدم و چشمانم را بستم.نخواستم حتی جا خوش کند تصویر سیاهش توی ذهنم...نفس دوم را که کشیدم دیگر نه از خودش خبری بود و نه از چرندیاتش...
بعدش یادم آمد که سایه آن روز گفته بود:همه مان آشغالیم.بعضی هامان کمتر و بعضی بیشتر...و من هم سرم را تکان داده بودم که یعنی آره.
نفس سوم را که کشیدم و چشمانم را که باز کردم،سرم را تکان دادم که یعنی آره.آره.
رفتم توی حیاط و گذاشتم که باد تو برود از یقه ی پیراهنم و شکوفه ی اناری که از شاخه آویزان بود بخورد به پیشانی ام...و چه خوب کرد حالم را شکوفه ی هنوز انار نشده!!
بعدش راه رفتم و به آشغال درون خودم فکر کردم...به آشغال های درون همه...به آشغال های درون همه ی مرتیکه های قرمساق!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:44  توسط آلبا  | 

فقط می دیدم که هر ده ثانیه یک بار یک چیز سیاهی از جلوی چشمم رد میشود.دلم خواست بلند شوم و از بالای آن نرده های چوبی پرتش کنم طبقه همکف...سرم را بیشتر خم کردم تا سیاهی هیکلش جلوی چشمم تاب نخورد.هی این پا و آن پا کردم ...چهار زانو نشستم...پاهایم را زیر میز کش دادم...زانو هایم را جمع کردم توی شکمم.اما آن صندلی لعنتی تر از آن بود که بگذارد راحت رویش بنشینم...بعدش هم باز رد شد آن هیکل نحس از جلوی چشمم...کتاب را که نگاه کردم دیدم چهل دقیقه است که دارم شیوه های نقاشی گوتیک را می خوانم..و دوباره شروع کردم.از اول:در تاریخ هنر اروپا،سده های سیزدهم و چهاردهم...
و باز آن شبح سیاه...
دوباره خواندم:در تاریخ هنر اروپا...
...و هیچ نفهمیدم باز.دو باره خواندم.ده باره خواندم.هی من خواندم و هی آن حجم سیاه رد شد از جلوی صورتم و من هی سعی کردم نپرسم از خودم:آخر من این جا چه غلتی میکنم میان این همه آدم فرو رفته در کتاب؟خب قبول نشوم چه میشود مگر؟و اگر هم قبول شوم چه میشود که تا حالا نشده است؟اصلا قرار است من چه بشوم که باید قبول شوم؟!!
این ها را نپرسیدم و به روی خودم هم نیاوردم که چه قدر دلم می خواهد آن حجم مشکی را پرتش کنم طبقه همکف تا خرد خرد شود.آن قدر خرد که دیگر نتواند هر ده ثانیه یک بار کتاب به دست رد شود از جلوی صورتم..
به روی خودم نیاوردم و دوباره خواندم:در تاریخ هنر اروپا،سده های سیزدهم و چهاردهم...
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 23:40  توسط آلبا  | 

خب نمی شود که همین طور بی خیالشان شد!این را من گفتم در حالی که داشتم گلدان ها را دوباره می گذاشتم کنار پنجره.
کار تقریبا هر روزم است که بچینمشان لب هره و باز کنم آن دو لنگه در شیشه ای را و بگذارم که باد پرده را تا لبه ی میز تو بیاورد.هی بیاورد و برگرداند سر جاش.بعدش تو هی غر بزنی و با دست پرده ها را که کلافه ات کرده اند دور کنی از جلوی صورتت.حسابی که کفرت در آمد میروی گلدان ها را یکی یکی می کشی کنار و پنجره را  می بندی.خب حق هم داری.کلافه میکند تکان های پرده میان خواندن"بادبادک باز"
بعدش من دراز میکشم و به نیم رخ تو که فرو رفته ای در کتاب نگاه میکنم.میدانم که نباید حرف بزنم.نه من حرف بزنم و نه پرده ها تکان بخورند.اما خب نمی شود که همین طور بی خیالشان شد!گلدان ها را می گویم...بلند میشوم و دوباره میگذارمشان لب هره.اما این بار پنجره را باز نمی کنم در عوض  پرده را کنار میکشم که آفتاب یکهو میزند توی صورتت.کتاب را محکم می بندی و دادی میکشی که میخکوب میشوم کنار گلدان هایم.آرام میگویم:خب نمیشود که همین طور بی خیالشان شد!!!بعدش یکهو خنده ام میگیرد.شاید از صورت تو که قرمز شده است.تو هم خنده ات میگیرد.شاید از خنده ی من و شاید هم از خبردار ایستادن من و پرده ها!!!!

فروردین 1389

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:37  توسط آلبا  |