اين طور نمي شد که هي راه برود و هي صداي تيک تيک،يا دنگ دنگ،يا تاپ تاپ بپيچد توي خانه و توي گوش من هم...خودش هم فهميد اين را...آرام گرفت کنار بچه کاکتوسي که انگار ديگر مرده بود..اما او هي مي آمد و ميرفت و آبش ميداد..من هيچ بهش نگفتم که اين بچه ديگر ناي ماندن ندارد...ناي سبز ماندن...نشستم و کتابم را عمود تا نيمه ي چشمانم بردم بالا که انگار دارم سطر به سطرش را مي خوانم.اما نيمه ديگر چشمانم او را مي پاييد...
...گفت:چه طور مي شود که وقت هايي بسيار ميرويم بالا و وقت هايي بسيار تر ميرويم پايين تر؟؟!!...مي رويم ته.....بعد من فکر کردم بايد بر ميگشتم...همان وقت ها که خيلي آمده بودم بالا...بايد برميگشتم به خودم...جوابش را که ندادم با پايش درب سطل را باز کرد و بچه کاکتوس را انداخت آن تو...کتاب را عمود تر گرفتم و بالاتر...نديدمش ديگر...فقط زير لب زمزمه کردم :"چه اهميت دارد؟؟!!" .
گفتم :بايد برگردي..همين الان که خيلي رفته اي ته...دستش را اما نگرفتم...کتاب را اما از جلوي صورتم کنار نبردم...نگاهش اما نکردم...فقط نجوايي شنيدم که گفت:"چه اهميت دارد؟؟!!"
گفت فقط 24 ساعت.سرم را تکان دادم که يعني:باشه.........
...يک ليوان چاي پررنگ ريختم.........چند تايي قرص خواب آور تويش حل کردم..............يک فيلم يک عالمه خنده دار گذاشتم توي دستگاه و چايم را تا آخر سر کشيدم..........فيلم ديدم .......خنديدم...............خنديدم.............خنديدم..............خوابم گرفت.............خوابيدم..............خوابيدم............خوابيدم..............۲۴ ساعت تمام شد......مردم.........!!!!!!!
تمام دوستانی که لینکم هستند بنویسند این 24 ساعت پایانی را....اگر دلشان میخواهد..