تبليغاتX
چیزی شبیه زندگی
حالا نردبان از کجا بیاورم بیندازم لای این حرفها که بالا بروی و سقفش را بزنی!


آره...دلم يک انقلاب ميخواهد...بايد يک اتفاقي بيفتد...يک چيزي بايد همين دور و برها اتفاق بيفتد...!!
اين روز ها تنها در حال گذر ام...گذر از ساعت ها...روزها...مکان ها...آدم ها......گندترين اتفاقي که اين روز ها ميتواند بيفتد طراحي از فيگور دختري چادري ست ، طرحي که اندامش بر کاغذ ام مي اندازد تنها مثلثي ست با منحني هايي بسيار اندک و تماما سياه...بي سايه...بي روشن...و خوش ترين اتفاق ممکن ،خواندن چند باره ي داستان خرس هاي پاندا ست ...آن هم به روايت يک ساکسيفونيست که دوست دختري در فرانکفورت دارد!!حالا ساعت ها مينشينم روي صندلي و ميگويم آ.....سعي ميکنم جوري بگويم آ که انگاردلم ميخواهد يک اتفاقي بيفتد.....جوري بگويم آ که انگار ميخواهم بگويم با آ حرف زدن خيلي خوب است........!!
حالا تو هم بگو آ.....جوري که انگار ميخواهي بهم بگويي که اين دور و برها اتفاقي در راه است ...که بيايد...که بيفتد.....بگو آ...يک آ ي بلند...يک آ ي سبک...بگو آ...يک آ توي دلت.....یک آ توی ذهنت....بگو آ...انگار که ميخواهي بگويي که ديگر ازت نخواهم که بگويي آ.... !!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 23:42  توسط آلبا  | 
 

این که یک آدم هایی بیایند و یکهو بی آن که بفهمی بشوند جزئی از خانواده ی تو شاید اتفاق عجیبی باشد که هر ۲۷۵ سال یک بار رخ میدهد!!! اما این اتفاق مخصوص برای ما آدم های مخصوص افتاد و یک دوستی مخصوص را بوجود آورد!!!
سایه کشف ش کرد و این اسم را رویش گذاشت...دوستی یه مخصوص....و من گفتم :شک نکن...حتی اگر یک روز از بین برود....
آره...حتی اگر یک روز از بین برود...مثلا در سال های خیلی بعد...چشمم به آن گاو آهنی که بیفتد یا اتفاقی دست نوشته های توتی را لای کتاب هایم ببینم حتما لبخندی میزنم و سرم را آرام تکان میدهم که یعنی: آره . دوستی ما یک دوستی یه مخصوص بود....سال های بعدی که شاید خیلی دور باشیم از هم....بی هیچ دوستی ای...و تنها خاطره ها مانده باشند...تصویر ها...نشانه ها...و تخم مرغ ها وتابه ای که همیشه نشسته باقی میماند!!!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 23:22  توسط آلبا  | 
 


می شود که وقت هايي آدم خودش،خودش را گول بزند....مثل اين است که بايستي روبروي آينه و به خودت چشمک بزني.....يا اين که پول هايت را بگذاري لاي کتابت و بعد يک گوشه اي بنشيني و از يک تا صد بشماري تا يادت برود.....حسابي که يادت رفت کتاب را باز کني و يک عالمه خوشحال شوي.....اصل قضيه را هم به روي خودت نياوري.....اما يک جايي در آخر گندش در مي ايد.....حتي اگر تو هيچ وقت خودت به روي خودت نياوري.....اما بلاخره يک روزي خودت به روي خودت مي آورد که داري خودت را گول ميزني........ !!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 20:27  توسط آلبا  |