افتادم توی سرازیری...حالا تند تر میشمارم...تند تر نفس میکشم...و تند تر زندگی میکنم...
از امروز میشمارم:بیست سال و یک روز...بیست سال و دو روز...بیست سال و ...
امروز مال من بود...با تمام خنده هایی که واقعی بودند و بغض هایی که یکهو می آمدند و من فرو میخوردمشان زود...
امروز مال من بود...مال من بود بارانی که بارید...خورشیدی که سر خورد روی تنم...و همه ی پاییز...و همه ی هوا...و همه ی فضا...و همه ی حس های خوب...همه اش مال من بود...
امروز به اندازه ی تمام بیست سال رفته ام زندگی کردم...و عشق ورزیدم...و حس کردم...و دیدم...و بودم...
و دوستانم را عاشق بودم بسیار...و خوشبخت بودم امروز به خاطر بودن تک تک شان........
مرسی از همه ی آنهایی که یادشان بود ۵ آبان روز من است...روز آمدنم...مرسی از گرونیکا و سه شب با مادوکس و اسب های پشت پنجره .مرسی از بادکنک ها و سنجاق قفلی ها و تیله ها و یک عالمه چیز های دوست داشتنی و به یاد ماندنی یه دیگر.........مرسی دوستان خوبم....مرسی.... ![]()