تبليغاتX
چیزی شبیه زندگی
حالا نردبان از کجا بیاورم بیندازم لای این حرفها که بالا بروی و سقفش را بزنی!

نه کاکتوس ها ماند برايم و نه گلدان هاي تو، کنار پنجره...و نه آن همه قدم هايت...يکهو نميدانم چه شد که گم شد همه ي ما ...و شايد باران بود که شست همه چيز را و شکست و برد و برد و برد...!!
حالا من مانده ام و پنجره اي که از زیادی بسته ماندن قژ قژ ميکند لولاهايش...و يک عالمه آفتاب که هر روز مي ماند پشت پرده...و يک عالمه کاکتوس ...و يک عالمه کاغذ ولو شده زير پاهايم ، که وقت راه رفتن خش خش صدا ميدهد...پاييز ميشود انگار...و ميماند...شايد تا هميشه...!!!
حالا من بي خيال اين ها دائم چاي مينوشم و کار و کار و کار و وقت گذراني هاي کشدار...و يک عالمه فکر رها شده، تا گم بشوند در روزمرگي هايم...تا گم نشوم من...!!!و قلمم اين روزها تمام نميشود تا سالها...بي مصرف ميماند...و کاغذ ها پراکنده..و من...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 23:45  توسط آلبا 
 

افتادم توی سرازیری...حالا تند تر میشمارم...تند تر نفس میکشم...و تند تر زندگی میکنم...
از امروز میشمارم:بیست سال و یک روز...بیست سال و دو روز...بیست سال و ...
امروز مال من بود...با تمام خنده هایی که واقعی بودند و بغض هایی که یکهو می آمدند و من فرو میخوردمشان زود...
امروز مال من بود...مال من بود بارانی که بارید...خورشیدی که سر خورد روی تنم...و همه ی پاییز...و همه ی هوا...و همه ی  فضا...و همه ی  حس های خوب...همه اش مال من بود...
امروز به اندازه ی تمام بیست سال رفته ام زندگی کردم...و عشق ورزیدم...و حس کردم...و دیدم...و بودم...
و دوستانم را عاشق بودم بسیار...و خوشبخت بودم امروز به خاطر بودن تک تک شان........
مرسی از همه ی آنهایی که یادشان بود ۵ آبان روز من است...روز آمدنم...مرسی از گرونیکا و سه شب با مادوکس و اسب های پشت پنجره .مرسی از بادکنک ها و سنجاق قفلی ها و تیله ها و یک عالمه چیز های دوست داشتنی و به یاد ماندنی یه دیگر.........مرسی دوستان خوبم....مرسی....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 22:16  توسط آلبا  |