تبليغاتX
چیزی شبیه زندگی
حالا نردبان از کجا بیاورم بیندازم لای این حرفها که بالا بروی و سقفش را بزنی!


ميان آن همه نبودن يکهو سر و کله مان پيدا ميشود ميان اولين دانه هاي برف هشتاد و هفت...و ميگذاريم که دانه هاي برف بچسبد به موهايمان و بخنديم چند دقيقه اي بي هيچ دغدقه اي ... بي آن که يادمان باشد که چه قدر دوريم...!!
خنده ها که تمام شد شمرديم دانه هاي برف را و قايم شديم پشت بخار ليوان هاي چاي...و بخار شديم و بخار شديم و بخار...
آره...داريم خودمان خودمان را گم ميکنيم...با دستان خودمان...به ميل خودمان...و چه عجيب و ترسناک است که لذت هم ميبريم!!!اين بار هم به دردي مشترک دچار شديم که حالمان را فقط خودمان ميفهميم...اما اين بار بي هم ...بدون حرف هاي شبانه...پرسه زدن هاي زمستانه...و بي هيچ آهي...و اشکي...و در سکوت...درد را حل ميکنيم در خودمان...يا....حل ميشويم ما در او...!!
سکوت کن دوستم...و به روي خودت نياور که ميترسيم...زندگي را زندگي کن و سعي کن هيچ چيز را به خاطر نياوري...........حتی خودت را هم...!!!!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 23:22  توسط آلبا 

حالم را نپرس اين روزها...از شال گردن ها بگو که پيچيده اند دور خرخره ي شهر...از دستکش هاي بي انگشت...از زمستاني که نمي آيد امسال انگار...از آن همه برگ هاي آويزان آن روز بگو...که باد مي آمد...که باد...باد...باد...تند مي آمد...حالم را نپرس اما...!!
از گربه ها بگو که مي پيچند دور پاهايت و عاشق مي شوند مدام تو را ... و از چشم هايشان.....از رقص هاي آن پسر کوبايي بگو...از خيز ها ...و خيزاب ها اما نه...از چرخ ها ...و سرگيجه ها اما نه...از يک عالمه ((آ)) که نگفته ايم هنوز بگو...از آن همه خط که کشيده اند خودشان را ميان دستانم...از آن همه روز نيامده که مچاله ميشود دائم در مشتم.....از رنگ ها بگو...خاکستري هاي پر رنگ...سبز آبي هاي ناشناس...و بژ هاي مات!!!
حالم را اما نپرس...تکرار ميشوم دائم...ميان يک کلمه: -خوبم...!!و لبخندي تکراري...!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 1:20  توسط آلبا 


به یادم نیاور...یادآوری خاطرات همیشه داغانم میکند...حتی اگراز بهترین ها باشد...به یادم نیاور،چون یاد آن همه خنده های مدام میافتم و اما اکنون...!! به یادم نیاور،پیر میشوم یکهو،صد ساله و فرو میروم در خودم و بالا نمیآیم مگر به سختی...به یادم نیاور که پس میروم و پا پس میکشم از هرچه زندگیست...به یادم نیاور،که غصه نخورم،که نپرسم کجا گم شدیم ما...که آه نکشم...تقویمم را نگاه نکنم و تک تک روز های خوشمان را مرور نکنم...به یادم نیاور که تنهایی آدم ها یادم نیاید...
به یادم نیاور دوستم...که یادم نیاید دوستی ها چه ساده می آیند،با یک اتفاق...با یک روزنامه ی همشهری...با یک داستان...با یک...با یک عالمه خنده...به یادم نیاور سایه...هشت آذر را یا... بیست و هفت آبان را..!!!
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 21:12  توسط آلبا