ميان آن همه نبودن يکهو سر و کله مان پيدا ميشود ميان اولين دانه هاي برف هشتاد و هفت...و ميگذاريم که دانه هاي برف بچسبد به موهايمان و بخنديم چند دقيقه اي بي هيچ دغدقه اي ... بي آن که يادمان باشد که چه قدر دوريم...!!
خنده ها که تمام شد شمرديم دانه هاي برف را و قايم شديم پشت بخار ليوان هاي چاي...و بخار شديم و بخار شديم و بخار...
آره...داريم خودمان خودمان را گم ميکنيم...با دستان خودمان...به ميل خودمان...و چه عجيب و ترسناک است که لذت هم ميبريم!!!اين بار هم به دردي مشترک دچار شديم که حالمان را فقط خودمان ميفهميم...اما اين بار
بي هم ...بدون حرف هاي شبانه...پرسه زدن هاي زمستانه...و بي هيچ آهي...و اشکي...و در سکوت...درد را حل ميکنيم در خودمان...يا....حل ميشويم ما در او...!!
سکوت کن دوستم...و به روي خودت نياور که ميترسيم...زندگي را زندگي کن و سعي کن هيچ چيز را به خاطر نياوري...........حتی خودت را هم...!!!!
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 23:22 توسط آلبا