تبليغاتX
چیزی شبیه زندگی
حالا نردبان از کجا بیاورم بیندازم لای این حرفها که بالا بروی و سقفش را بزنی!

آن وقت ها که موج سبز داشت آدم ها را میبرد با خودش، من گوشه ای ایستادم و نگاه کردم،گاهی وقت ها پوزخندی هم زدم...باور نداشتم این امید های واهی را...امروز که گذشته است از آن همه اتفاق های تلخ روزهای گرم ،بد جور خونم به جوش می آید وقتی میشنوم که حرف از محاکمه و مجازات کروبی میزنند...دارد اسطوره میشود کم کم برای منی که هیچ خوشبین نبودم به این سیاسی بازی ها...
آهای...بزرگمردان حقیر،جانشینان ۱۲ امام و یک عالمه پیغمبر در زمین،مواظب باشید که دارید بد جور تا میکنید با ما...خطر میکنید این روز ها بسیار...خشم ما تاج و تختتان را خرد میکند روی سرتان...با قلممان میلرزانیمتان شبها وقت هم آغوشی تان...فریاد ما همیشه در گلو نمی ماند...حذر کنید آقایان...حذر کنید.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 22:32  توسط آلبا  |