<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>چیزی شبیه زندگی</title>
<link>http://salamkhodahafez.blogfa.com/</link>
<description>حالا نردبان از کجا بیاورم بیندازم لای این حرفها که بالا بروی و سقفش را بزنی!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 29 Dec 2009 20:07:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://salamkhodahafez.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;اتاقت را که بگیرند ازت دیگر چه فرقی میکند که مملکتت را هم گرفته باشند.گه که بزنند توی ساعت های خوشی ات دیگر چه فرقی میکند که سالهای جوانی ات را به ف ا ک داده باشند...از همه ی این دنیا که به چشمم خیلی خیلی بزرگ می آید همان چند متر اتاقم بس است برای بغل کردن دلتنگی هایم...حالا به تخمم که باقی دنیا دارد کن فیکون میشود...هیچ حوصله ی جنگولک بازی ندارم....دلم به برف های &lt;STRONG&gt;آند&lt;/STRONG&gt; خوش است و اسکی های&lt;STRONG&gt; لنی&lt;/STRONG&gt;...تپش های قلب &lt;STRONG&gt;جس&lt;/STRONG&gt;...لواشک های ترش ترش و این هوای هوس آلود بعد از یلدا....بگذار چایم را داغ داغ سر بکشم و هیچ فکرم نرود به این شلوغی ها...به این بی رحمی ها...وحشی گری ها...بگذار همه ی دنیا را آف کنم و &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0099cc&gt;خداحافظ گری کوپر&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; ام را بخوانم و دنیا را واگذارم برای منجی هرگز و هنوز نیامده ی جمعه های سکر آور!!...شاید این جمعه بیاید شاید!! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Dec 2009 20:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=salamkhodahafez&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>salamkhodahafez</dc:creator>
<guid>http://salamkhodahafez.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://salamkhodahafez.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;۲۹اردیبهشت ۸۷ هم که داشتم از اتفاق های هنوز نیفتاده اینجا مینوشتم فکر کردم که کی ممکن است یادش بماند که من ۲۵ شهریور ۸۸ دلم از آن خودکار های رنگی میخواهد؟...توی دلم گفتم کاش یکی یادش بماند... امروز گذشته است از ۲۵ شهریور و من الان روی میزم یک جعبه ی بیست تایی از آن خودکار های رنگی دارم و فکر میکنم که چه حس ملسی ست که کسی خواسته های کوچک تو را به یاد داشته باشد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt; </description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 15:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=salamkhodahafez&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>salamkhodahafez</dc:creator>
<guid>http://salamkhodahafez.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://salamkhodahafez.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;آن وقت ها که موج سبز داشت آدم ها را میبرد با خودش، من گوشه ای ایستادم و نگاه کردم،گاهی وقت ها پوزخندی هم زدم...باور نداشتم این امید های واهی را...امروز که گذشته است از آن همه اتفاق های تلخ روزهای گرم ،بد جور خونم به جوش می آید وقتی میشنوم که حرف از محاکمه و مجازات کروبی میزنند...دارد اسطوره میشود کم کم برای منی که هیچ خوشبین نبودم به این سیاسی بازی ها...&lt;BR&gt;آهای...بزرگمردان حقیر،جانشینان ۱۲ امام و یک عالمه پیغمبر در زمین،مواظب باشید که دارید بد جور تا میکنید با ما...خطر میکنید این روز ها بسیار...خشم ما تاج و تختتان را خرد میکند روی سرتان...با قلممان میلرزانیمتان شبها وقت هم آغوشی تان...فریاد ما همیشه در گلو نمی ماند...حذر کنید آقایان...حذر کنید. </description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 19:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=salamkhodahafez&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>salamkhodahafez</dc:creator>
<guid>http://salamkhodahafez.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آه اگر آزادی سرودی میخواند کوچک...</title>
<link>http://salamkhodahafez.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;این روزها غمگینانه سرک میکشم هر وری را که خبری بگیرم از بازداشتی ها...بیانیه ها ...الله و اکبر ها و بادکنک های سبزی که من حتی یکیشان را ندیدم امروز در آسمان سیاه شهرمان....غمگینم و اما نا امید نیستم...ناامید نیستم از آن همه در سکوت راه رفتن هامان...از آن همه بغض هایی که ریختیم در دست هایمان و گرفتیم بالا تا ببینند تمام دنیا...نه...نا امید نیستم از آن همه خون ها که وقیحانه ریختند چماق داران وقیح هموطنمان...در هیئت لاکپشت های نینجا...لباس شخصی های نمی دانم از کجا سبز شده...بسیجی های مثل علف هرز هرجا در آمده...و آن سپاهی های...&lt;BR&gt;گل بردیم برایشان و گلوله تحویلمان دادن...مشت...لگد...و جنازه ی ندا هایی بسیار...سکوت کردیم و فحش بارمان کردند...خس و خاشاک...ارازل و اوباش...&lt;BR&gt;دلم میگیرد بسیار و بغض میکنم دائم از بی وجدانی های این جماعت مسلمان!!...صدا و سیمای جمهوری اسلامی مان!!...و این همه وحشت در کوچه ها مان و سرخوردگی در دل هامان...&lt;BR&gt;دستم را مشت میکنم و بالا نمیبرم اما...مشت میکنم و انگشتانم را فشار میدهم بر هم و میدانم که این &lt;FONT color=#006600&gt;سکوت ها فریاد بلندی میشود یک روزی در همین روزها&lt;/FONT&gt;...و مشت هامان بالا میرود و تا آسمان صدایمان... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#009933 size=7&gt;.&lt;/FONT&gt;فریاد عزیز...فیلتر شده ای و نمیتوانم بخوانمت...خواستم بگویم که زنده ام هنوز و چه خوب که به یادم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بودی در این همه شلوغی های این روزها....سپاس دوستم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Jun 2009 21:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=salamkhodahafez&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>salamkhodahafez</dc:creator>
<guid>http://salamkhodahafez.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>(...)</title>
<link>http://salamkhodahafez.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چشم هایم را میبندم تا شکل کلمات حک شود در ذهنم...به یادشان آورم...بسازمشان از نو..اما چشم که باز میکنم  تو هستی روبرویم و بخار های چای...و لبخندی مینشیند روی لبهایم به جای آن همه کلمه که چیده بودمشان تک به تک...گمشان میکنم...مثل جعبه ی مداد رنگی های کودکی ام که گمشان کرده بودم و تنها خاطره ای از رنگ ها مانده بود در ذهنم...خاطره ای سرد از آبی ها...و گرمای خورشید مثل زرد بود برایم...&lt;BR&gt;و حالا خاطره ای از کلمات  مانده است ...  خاطره ها را نمی توانم بچینم کنار هم و حرف بسازم ...مثل آن وقت ها که نمیتوانستم گرمای خورشید را بگیرم و زنبور های زرد بکشم...بی خیال آن همه رنگ مینشستم و سعی میکردم در ذهنم گل های رنگی بکشم...قرمز...بنفش...صورتی...&lt;BR&gt;حالا هم مینشینم و حرف میبافم توی ذهنم ...لبهایم را اما باز نمیکنم که مبادا گم کنم خودم را ...خودم را که پنهان شده ام در آن همه ناگفته...گاهی هم حرفها  تندیسی اند که تنها در درونم قابل لمسند...چه طور میشود آن مجسمه های عظیم را که سر تا سر زندگی  من اند بیرون بکشم از وجودم...خودم را از خودم خالی کنم آیا؟&lt;BR&gt;...میدانم اینها همه بهانه است برای توجیه منی که لب باز نمیکند...یک دنیا حرفم و اما.............
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 07 May 2009 17:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=salamkhodahafez&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>salamkhodahafez</dc:creator>
<guid>http://salamkhodahafez.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هشتاد و هشت</title>
<link>http://salamkhodahafez.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;بگذار تمام سالهای نیامده را بخوابم&lt;/STRONG&gt;...یا بگذار درزهای تمام پنجره ها را بگیرم و درها را محکم ببندم و پرده ی ضخیمی بکشم روی زندگیم تا هیچ سالی نیاید و هیچ سالی نرود...هیچ هشتاد و هفتی نرود و هیچ هشتاد و هشتی نیاید...&lt;BR&gt;بگذار حالا که دارد می آید هفت سین ام را ببرم کنار گلدان های تو، لب پنجره بچینم...کاغذ هایت هم که ولو باشد هیچ شکایتی نیست یا حتی تیغ آفتاب که بزند توی چشمانم...هیچ نگران نباش تو...کاکتوس هایت را هر روز آب میدهم و پرده را میکشم تا ته و میگذارم به جای تو که نیستی دیگر،آفتاب پا بگذارد روی تمام کاغذهای ولو شده توی اتاق...&lt;BR&gt;هفت سین ام جز خودم شش سین کم دارد...هفت سین ام خالیست از هرچه ماهی قرمز کوچک و سبزه های سبز ...و خالیست از آن همه تخم مرغ هایی که دوازده سال پیش رنگ کرده بودم همه ی شان را...&lt;FONT color=#cc0000&gt;قرمز&lt;/FONT&gt; های خالدار...&lt;FONT color=#3333ff&gt;آبی&lt;/FONT&gt; هایی که چشم داشتند و &lt;FONT color=#ff9933&gt;زرد&lt;/FONT&gt; های خندان...سفره ی هفت سین ام اما پر از سال های رفته است و پر است از سال های هنوز نیامده...&lt;STRONG&gt;بگذار تمام سال های نیامده را بخوابم&lt;/STRONG&gt;  ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Mar 2009 21:14:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=salamkhodahafez&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>salamkhodahafez</dc:creator>
<guid>http://salamkhodahafez.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>:|</title>
<link>http://salamkhodahafez.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فاصله ی بین بخارهای چای را غمگینم...فاصله ی بین دو پک سیگار...فاصله ی بین دو هماغوشی...فاصله ی بین قدم هایم...فاصله ی بین من و تو که نشسته ایم روبروی هم...فاصله ی بین دو ایستگاه مترو...فاصله ی بین دو بوق ممتد تلفن ...یا فاصله ی بین خط کشی های عابر پیاده را...&lt;BR&gt;...تمام این فاصله ها فرصتیست برای غمگین بودنم... </description>
<pubDate>Wed, 04 Feb 2009 22:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=salamkhodahafez&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>salamkhodahafez</dc:creator>
<guid>http://salamkhodahafez.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جنس دوم</title>
<link>http://salamkhodahafez.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;تا حالا شده دلت بگیرد از زن بودنت؟&lt;/STRONG&gt;...دلت بگیرد از نگاههای هرزه ای که انگار دارند لختت میکنند وسط خیابان...دلت بگیرد از آن همه بغضی که گیر کرده است توی گلویت،بغضی هزار ساله که لا مصب با هر تلنگری،وقت و بی وقت میشکند...دلت بگیرد از نگاه های سرزنش گر مردم ،چون تو یک زنی و کارهایی را نباید انجام دهی...به یک سری جاها نباید بروی...یک سری حرف ها را نباید بشنوی...حرفهایی را هم نباید بزنی...یک سری لباس ها را نباید بپوشی و یک سری رنگ ها را...&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;تا حالا شده دلت بگیرد از زن بودنت؟&lt;/STRONG&gt;... وقتی که مادرت را نگاه میکنی...با آن چروک های ریز دور لبش و دستانی که یا روفته اند،یا شسته اند،یا دوخته اند...&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;تا حالا شده دلت بگیرد از زن بودنت؟&lt;/STRONG&gt;مثل من...مثل منی که این روزها  دلم بدجور شکسته است از بودنم...از زن بودنم...از مردم...از مملکتم...از خودم...از خودم...خودم............................&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Jan 2009 21:05:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=salamkhodahafez&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>salamkhodahafez</dc:creator>
<guid>http://salamkhodahafez.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عجب...!!</title>
<link>http://salamkhodahafez.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;مردان،از آن جهت که خدا بعضی را بر بعضی برتری داده است و از آن جهت که از مال خود نفقه می دهند،بر زنان تسلط دارند.پس زنان شایسته،فرمانبردارند و در غیبت شوی عفیفند و فرمان خدای را نگاه می دارند.&lt;FONT color=#993300&gt;و آن زنان را که از نافرمانیشان بیم دارید،اندرز دهید و از خوابگاهشان دوری کنید و بزنیدشان&lt;/FONT&gt;.اگر فرمانبرداری کردند،از آن پس دیگر راه بیداد پیش مگیرید.و خداوند بلند پایه و بزرگ است.&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;BR&gt;سوره نساء آیه ۳۴&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#993300 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;!!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Jan 2009 19:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=salamkhodahafez&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>salamkhodahafez</dc:creator>
<guid>http://salamkhodahafez.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://salamkhodahafez.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;تو دیگه خفه شو...صبح ساعت 5 که بیدار شدم دیدم رفته...ولم کن...2 تا چایی لطفن...هلم نده،خودم &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;میرم...اسفناجش زیاد بود این بار ،اه...آقا فندک گاز میکنید؟...مگه نمیگم ولم کن...عقاید نوکانتی...میره &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سمت میرداماد خانم؟...عشق پانزده سانتی از آن تو...زود برگردیا،تا 3...تو دیگه خفه شو...برای بعضی &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;چیزا دیگه خیلی دیر شده...بقیه که حالشون خوب نباشه منم حالم خوب نیست...میای پیشم؟تنهام...شده نیم &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;متر،بسه؟...توهمه همش...توهم...مخلص آقای امامی هم هستیم...عکساتون 1 ماه دیگه آماده میشه،نیمه ی &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;بهمن...محرم آمد و عیدم...نه...نه...یه کوچه به نامش کردن،اردشیر...دلم نمی خواد این جوری حرف بزنم &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اما خیلی مبتذل شده...یهو دیدی بابامو دارم ساپورت میکنم...آره،عین بچه دبیرستانیا...هر رج 2 دقیقه و 45 &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;ثانیه...هر وقتی که تو بخوای میرم...اون حسن فری رو از تو جیب کاپشنم در بیار...6 روز 350 تومن...&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;تعارف میکنی؟!...تو دیگه خفه شو................................&lt;STRONG&gt;به همین قاطی پاتی ای میگذریم در &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;روزهایمان این روزها...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Jan 2009 20:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=salamkhodahafez&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>salamkhodahafez</dc:creator>
<guid>http://salamkhodahafez.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
